...
"هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد
و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود."
گابریل گارسیا مارکز
این پست ثابته

به هیشکی دل نبند.عشق بزرگترین دروغ دنیاست
"هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد
و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود."
گابریل گارسیا مارکز

گوش گوش دوتا گوش دو دست باز يه آغوش , بيا بگير قلبمو ; يادم تو رو فراموش!
چوب چوب يه گردن , جايي نري تو بي من! دغ ميكنم ميميرم, اگه دور بشي از من!
دست دست دوتا پا , ياد تو مونده اينجا ! يادت مياد كه گفتي : بي تو نميرم هيچ جا!
من؟ من؟ يه عاشق همون مجنون صادق!
تو؟ تو؟ يه ليلي دلم تنگته خيلي...
بوسه ام را می گذارم پشت در
قهرکردی , قهرکردم , سر به سر
می روی در خلوت تنهايی ات
می روم من هم , به تنهايی سفر
آه .. اما بی تو , تنها می شوم
بی تو تنها مرد شبها می شوم
بی تو آخر , عشق هم بی معنی است
بی تو من , شکل معما می شوم
خوب می دانم که نقطه ضعف نيست
عشق قدرت می دهد , از ضعف نيست
دوستت دارم و می دانم , تو هم
دوستم داری , و اين يک حرف , نيست
تق وتق ..... , در را برايم باز کن
تق و تق ....., باشد برايم ناز کن
تق و تق ....., تقريبا اين در باز شد
تو بيا , در را تماما باز کن
آه می دانستم اين را , آشتی ؟
من غرورم را شکستم , داشتی ؟
خب دگر , اين اشک ها را پاک کن
آمدم , حالا تو با من آشتی ؟
گرمی آغوش بازم , مال تو
شعر من , بانوی نازم , مال تو
حس خوب بودن تو , مال من
قلب پر راز و نيازم , مال تو


كسی ديگر نمی کوبد در اين خانه متروکه ويران را![]()
کسی ديگر نمی پرسد چرا تنهای تنهايم!!!![]()
ومن مانند شمع می سوزم وديگر هيچ چيز از من نمی ماند![]()
ومن گريان ونالانم ومن تنهای تنهايم !!!![]()
و من دريای پر اشکم که توفانی به دل دارم![]()
ومن چون تک درخت زرد پاييزم !!!![]()

پسری یک دختری رو خیلی دوست داشت که تو سي دي فروشي كار ميكرد.اما به دختره درباره ي عشقش هيچي نگفت.هر روز به اون فروشگاه ميرفت و يك سي دي ميخريد فقط به خاطر صحبت كردن با دختره.بعد از يك ماه پسره مرد.وقتي دختره به خونه ي پسره رفت و ازش خبر گرفت مادر پسره گفت كه اون مرد و اون رو به اتاق پسره برد.دختره ديد تمام سي دي ها باز نشده...دختره گريه كرد تا مرد.ميدونيد چرا گريه ميكرد؟؟؟چون تمام نامه هاي عاشقونشو تو جعبه ي سي دي ميگذاشت
دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا
باشند، با خواندن يک جمله معـــروف از هــم جـــدا مي شــوند تا يکديگر را امتحان
کنند و هــر کــدام در انتظار ديگــري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت
اتفاقي به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر
خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده» آنها هر کدام
منتظر بودند تا دیگری شرط عشق را به جا بیاورد![]()

(از من پرسید)
بزرگ ترین اشتباه؟ گفتم عاشق شدن
گفت بزرگ ترین شکست؟ گفتم شکست عشق
گفت بزرگترین درد؟ گفتم از چشم معشوق افتادن
گفت بزرگترین غصه؟ گفتم یک روز چشم های معشوق رو ندیدن
گفت بزرگترین ماتم؟ گفتم در عزای معشوق نشستن
گفت قشنگ ترین عشق؟ گفتم شیرین و فرهاد
گفت زیبا ترین لحظه؟ گفتم در کنار معشوق بودن
گفت بزرگترین رویا؟ گفتم به معشوق رسیدن
پرسید بزرگترین آرزوت؟ اشک تو چشمام حلقه زد و
(گفتم :مرگ)